صائن الدين على بن تركه

114

چهارده رساله فارسى ( فارسى )

در اول كه هيچ نبوده ، آفريد « 1 » . و دليلى كه فلاسفه مىگويند كه هرچه معدوم شد محال است كه همان موجود شود ، جواب آن مىگويند . و بعضى از محققان « 2 » متكلمان بر اين‌اند كه اجزاى اصلى آدمى كه قوام بدن بدان است ، همان بس است كه همان شخص بعينه بدان آفريده شود . طبقهء سوم كه حكماى مشايىاند ، برآنند كه ارواح آدمى است كه در روز حساب بازپس مىآيد . و آن جوهرى « 3 » مجرد است ، يعنى وجود او را احتياج به ماده‌اى نيست كه قابل مقدارى يا رنگى يا شكلى يا جايى باشد ؛ بلكه از اين‌ها همه مجرد آفريده شده است ، و ازاين‌رو محل علوم و دانستن همهء چيزها شده ، و نهايت كمال او آن است كه همهء چيزها از اول ازل تا آخر ابد در او ظاهر گردد ، و او بداند . و هرگاه كه بدين مرتبه برسد به معاد اصلى خود بازگشته باشد . و آن عالم مجردات است كه از آلايش و آميزش جسمانى دور است ، و هرچه در آنجاست همه داننده و يابنده « 4 » است . نادانى و كم و كاست در آنجا نمىتواند بود « 5 » . گر به كوى نگار ما برسى * در و ديوار جمله جان بينى طبقهء چهارم حكماى اشراقيان‌اند . و نزد ايشان نيز بازگشت از آن روح است كه زندهء جاويد است . و آن روح پيش ايشان عبارت از نورى است كه به تاريكى عالم جسم پيوسته باشد . و از شان نور آن است كه هرگاه كه به چيزى رسيد كه تاريك است و از او نمىتواند گذشتن ، و سايه مىاندازد ، آن نور باز مىگردد و روشنايى او « 6 » افزاينده مىشود از تعاكس . پس آن نور وجودى كه به عالم جسم پيوسته است ، و آن را روح آدمى ، نفس ناطقه ، مىخوانند البته بايد كه متعاكس و افزاينده « 7 » گردد . و فزايندگى او آن است كه اول به كليات

--> ( 1 ) - ب : آفريده . ( 2 ) - ب : متحققان . ( 3 ) - ب : گوهر . ( 4 ) - ب ، م 2 : پاينده . ( 5 ) - ب : فرد . ( 6 ) - ب : و افزائنده . ( 7 ) - ب : افزائيده .